تبليغاتX
Cry Emo


Cry Emo

Please don't disturb

نوشته هایم در سرما بیشتر ترشح میکند

نوشته هایم در سرما بیشتر ترشح میکند

تو به من آموختی

ترشحات زمستانی را...

نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 11:18 AM توسط cry-emo| |

یادم میآید وقتی در آن زمستان بی قرارم بودی

و در اندک جا برایم بهشت ساختی

با تنت

با دستانت

با نوازش بی وقفه ات

یادم ما آید در آن زمستان

مرا گرم کردی

با.........

نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 11:6 AM توسط cry-emo| |


به حرف هایـت هاج و واجم می مانم؟

آخر کجای دنیا لباس شخصی ها مردمانی بی گناه را می زنند

کجای دنیا در دل مادری سیلی از باران به راه می افتد؟؟!!

آری بخند

که غروبت نزدیک است

نوشته شده در Sat 7 Nov 2009ساعت 1:5 PM توسط cry-emo| |

نیمه شب
در کوچه های مه گرفته
به دنبال تو می گردم
خاک باران زده ی
این کوچـــــــه
یادآور خاطــ ـــ ــــــرات
با تو بودن است
 
پ.ن
این روزا حالم خوبه
خیلی بهترم
خیلی
باور کن

 

نوشته شده در Wed 7 Oct 2009ساعت 11:2 PM توسط cry-emo| |

Tinypic


گوشیم زنگ میزنه...

شماره ی تو ِ...

بر خلافِ همیشه,اینبار جواب میدم..!!

-بله؟!

-سلام عشقه من...

چقدر این صدا برام آشناس..!

منو یادِ یه چیزی میندازه...

اما چی...؟؟؟!!!

...

آها فهمیدم!

زوزه ی شغال هایی که دنباله طعمه میگردن...
نوشته شده در Fri 4 Sep 2009ساعت 9:21 PM توسط cry-emo| |

دستهایت طعم خاصی میدهد

وقتی بی اختیار تنم را پارو میزند

وانمود نکن آرامی

دستهایت خوب میدانند که

با تنم غریبی...

نوشته شده در Wed 19 Aug 2009ساعت 6:9 PM توسط cry-emo| |

روزی برایش از درد ها ی دلم سخن می گفتم,

چه  فایده دیگر برای چه بنویسم وقتی مخاطبی نیست

وقتی قلم دفترم جوهری برای نوشتن ندارد ...



پی.ن: هر بودني بهانه ميخواهد

حالا كه بي بهانه ام ; وقت رفتن است

نوشته شده در Sun 26 Jul 2009ساعت 10:27 AM توسط cry-emo| |

دل من شاید که تنگ است شایدم گرفته

اصلا چه فرقی میکند وقتی دلی نباشد؟!

روزی بود...از همان دل های شیشه ای

چه نوبرانه هر کس آمدو شکستش

نه حتی آهنگهای کیتارو هم آرامم نمیکند

شاید قلم...

اما چقدر بنویسم وقتی مخاطبی نیست

روزی بود...از همان مخاطب هایی که مریم حیدرزاده هم داشت!

چه نوبرانه فصلش تمام شد و رفت

آنقدر رفتی که خواب هایم روزی هزار بار تعبیر شد

راستی کدام جاده قدم های تورا بوسه زد؟

اصلا چه فرقی میکند

حالا که رفتی بوسه بر پای چپت خورده باشد یا راست!!!!

نوشته شده در Fri 17 Jul 2009ساعت 1:0 AM توسط cry-emo| |

چه چیز عایدت میشود

 اگر من از تمام نداهایی که با چشمان باز مردند بگویم و چشمان تو را بارانی کنم؟

و کاری از دستمان بر نیاید

و دستمان خالی پر از نفرت شود

و نفرت آویزه ی ذهنمان

نه نمیگویم! 

تو همانی باش که اگر نباشی هم لمست کنند

 

مثل ندا....

نوشته شده در Thu 16 Jul 2009ساعت 12:42 PM توسط cry-emo| |

چشمانت آغوش خیسم را تمنا میکند...

قبل از آنکه تمنایش را پاسخی دهم

سنگ فرش خیابان سینه ات میشوم

و تو

ساکن میشوی

میان ویرانیه تنم...

نوشته شده در Thu 25 Jun 2009ساعت 8:39 AM توسط cry-emo| |


بی امضا فروختم

تمام دارایی تنم را

(جنس فروخته شده پس گرفته میشود)

نوشته شده در Thu 25 Jun 2009ساعت 8:38 AM توسط cry-emo| |



برایش از شب هایی میگویم

که

روی درد ها قدم میزدم

و در سرما یخ میزدم

و دست هایم حتی

نایِ روشن کردن حریقی ناچیز

نداشت

تا دود  ریه هایم را مرحم باشد

نوشته شده در Tue 12 May 2009ساعت 8:58 AM توسط cry-emo| |

چشمهایم را میخواهی

نگاهم را نه!

شب را دوست داری

ستاره ها را نه!

من را میخواهی

بودنم را نه!!!

نوشته شده در Tue 12 May 2009ساعت 8:54 AM توسط cry-emo| |

چه دیدنی میشوی

وقتی به یکباره

تمام پیکرت من میشود

وقتی در من حل میشوی

و

جرعه جرعه آغوشم را سر میکشی

و سرک میکشد   ش ه و ت

وسر به زیر میشود  ن ج ا ب ت

و تو

با سر مستی تمام سکوت میکنی....

نوشته شده در Wed 1 Apr 2009ساعت 10:36 PM توسط cry-emo| |

قهوه هایم

هرشب٬ تلخ تر

و فالهایش ٬شلوغ تر

کابوس هایم٬ ترسناک تر

تنهاییم٬ آشکار تر

دستانم ٬سردتر 

و من ٬منزوی تر  

........

 

نه

ترک نمی شوید...

نه تو ٬

نه قهوه ٬

 نه این سیگار  ِلعنتی..

.!!!

نوشته شده در Thu 26 Feb 2009ساعت 3:24 PM توسط cry-emo| |

مینویسم

بی آنکه بخواهم به یاد بیاورم

آخرین شب بد مستیم را ... و بوی خوش الکل را...

وقتی آخرین سیگار هم به پای دلم سوخت... دلم سوخت

نوشته شده در Wed 18 Feb 2009ساعت 2:11 PM توسط cry-emo| |

هنوزم همزادیم؟

این و احساس من میگه

وقتی چند شبیه که تا صبح پا به پای من میای توی خوابم

وقتی بی قرارم کرده یادت

وقتی بازم بغض گلومو فشار میده با آهنگ

( مثل تموم عالم حال منم خرابه...)

وقتی من بهت فکر میکنم و تو زنگ میزنی

گفته بودم زمستون ما تموم نمیشه

سرما مارو به هم نزدیک تر میکنه

انقدر نزدیک که الان حس میکنم

هیچ وقت همدیگرو تنها نزاشتیم!!

نوشته شده در Thu 5 Feb 2009ساعت 3:12 PM توسط cry-emo| |

بعد از رفتنت

حالت تهوع

سر گیجه دارم


مدام لواشک هوس میکنم

دست و پایم سنگین است

انگار بیش از یک نفر در من گنجانده شده....

نوشته شده در Tue 20 Jan 2009ساعت 8:10 AM توسط cry-emo| |

می سوزد چشمانم

گر گرفته جای جای دلم

بی هدف می گذرانم

روزها سرد زمستانی ام را

 
نوشته شده در Tue 23 Dec 2008ساعت 8:5 PM توسط cry-emo| |

سرد نیست

سرد میشود

وقتی

به خاطرات نیشخند میزنم

وقتی به نبودن نگاهت با تلخی میخندم

سرد میشود

وقتی

خواب های آمدنت را باز هم باور میکنم

باورهای من سردند

وقتی تو نیستی تا آبادش کنی........

نوشته شده در Mon 15 Dec 2008ساعت 12:17 PM توسط cry-emo| |

بد نبودم

بد نشدم

بی تفاوت شدم

نوشته شده در Wed 10 Dec 2008ساعت 2:43 PM توسط cry-emo| |

من به کسی نیاز ندارم

فقط مینویسم

اما متفاوت

مثل بازیگری که نقش های متفاوتی بازی میکنه تا خودشو محک بزنه

من دارم خودم و به نوشته هام میشناسم

در این زمینه تا به حال قلمی نداشتم و

حالا دارم در کنار این محک با آدمای دورو برم هم آشنا میشم

با نظراشون

و از همه ممنون

.........

اکنون که پر شدم از واژه ها

هر چند نازلال

مرا با  واژه هایم به خاطر بسپار

نوشته شده در Thu 4 Dec 2008ساعت 2:47 PM توسط cry-emo| |

نفس هایت که تند میشود

دستانت که میلرزد

وقتی که مثل سرو قد میکشی

دوزاریه کجم میافتد که باید

مثل مسیح به صلیب تنت تن دهم

.... 

نوشته شده در Fri 28 Nov 2008ساعت 1:57 PM توسط cry-emo| |

به نقطه چین های چشمانت فکر میکنم  ....

تو همیشه میفروشی

سه حرفی ها را به یکدیگر

ع ش ق را به  ه و س

ش ر ف  را به  و ل ع .....

 

 


نوشته شده در Tue 25 Nov 2008ساعت 5:38 PM توسط cry-emo| |

 

من فرزند افسون شده زمستانم!!!

فرقی نمیکند

این فاصله ها تا کجا فریاد میزنند

مهم

این است که افکارم

فرو ماندند 

در این فاحشگی مطلق

و احساسم فرسوده شد

در آغوش بی فرجامت!!

نوشته شده در Sat 15 Nov 2008ساعت 3:44 PM توسط cry-emo| |

وقتی رفتی رد لبانم را به خاطر بسپار

روزی برایش گریه خواهی کرد!!!

و

 افسوس های سرد زمستانی تورا به میلاخ میکشند...


 

نوشته شده در Tue 11 Nov 2008ساعت 10:38 AM توسط cry-emo| |

انگشتانت شناور است

موج میزند

دل دل میکند

روی ساحل سینه ام

و

بی پروا لبهایت لنگر می اندازد

در این  اسکله سرد....


 

نوشته شده در Thu 6 Nov 2008ساعت 9:5 PM توسط cry-emo| |

از بازی با کلمات خوشم میآید

از بازی با تو هم خوشحالم

من با تو بازی میکنم

با احساست

با گرمیه بدنت                      

با..........

و تو با دستهای سردم خوشحالی

و در این اندیشه که ساحره عاشق شده است

گمانی وهم انگیز

ساحره عاشق آدمک ها نیست 


 

نوشته شده در Sun 2 Nov 2008ساعت 10:38 PM توسط cry-emo| |



چشمهایت را نبند

وقتی از عصاره ی وجودم لبریزی

بگذار من هم پر شوم از نگاهت

و

با تو مستی کنم

در این شیدایی بی کس

این شرارت های نا به هنگام

مرا مخمور میکند

حیرتم داد میکشد

بلند میشود

مانند حیرتکده ی تو

که بلند شده است.....
نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 9:21 PM توسط cry-emo| |

تو نفس عمیق بکش

من تا پنج میشمارم

اون وقت جدایی روحتو از کالبد جسمت حس کن

1

2

3

4

5

اما تو حس نمیکنی

چون نیستی

چون رفتی

و من تنهای تنها رفتم تو خلا

پرواز کردم تا اوج روح بی تو

وجودم تهی شد از همه دردها و رنج ها و زخم ها و بغض ها

و باز هم تو نبودی

نوشته شده در Wed 29 Oct 2008ساعت 11:35 AM توسط cry-emo| |


Design By : Night Skin